اگه گریه امونم بده

یه روز هم پا روی زانو میگذارم و می‌ایستم. خاک از روی تن خسته‌ام میگیرم و دیگه به پشت‌سرم نگاه نمی‌کنم.

یه روز هم میرم پی زندگیم.

برگشتم.

برگشتم. گوشه آن دوتا اتاق تو در تو که در چوبی روغن جلا خورده، از هم جدایشان میکرد، کز کردم. پلیور قرمز لاکی که «مامان» برایم بافته، با آن سراستین چرکِ گره گره شده‌اش تنم را می‌خورد. ساعت یازده و نیم ظهر‌ همان روزهایی‌ست که تند و تند مشق شب را می‌نوشتم و صدای و تق و تق چرخ خیاطی‌ خانه را پر می‌کرد.

جزئیات خاطره، چادر شب تحفه مادربزرگ است که رخت‌خواب‌ها را پوشانده و حضور سایه‌های مبهمی که مردهای خانه‌اند. از همه چیز واضح‌تر، شوری اشک‌هایی است که صورتش را خیس کرده و سال‌ها بعد، زندگی دخترانش را در خودش غرق کرد.

گوشه اتاق کز کردم و نگاهش می‌کنم که پای چرخ خیاطی نشسته و مویه می‌کند. چرا برگردم؟ بهتر نبود خاکشان کنم؟ دروغ بزرگی‌ست که: بشر فراموش کار است.

دیر شده، دوخط  درمیان رونویسی از «نامه‌ای از یک کودک فلسطینی» را جا می‌اندازم. فرار می‌کنم به کوچه، به مدرسه. از صدای هق هق و شوری اشکهاش به کلاس‌های نم‌دار درس پناه می‌برم. از دست سایه مردهای خانه، در دنیای فحش‌های آب‌ نکشیده خیابان و سبزی فروش‌های هیز گم می‌شوم.

دلتنگی‌هات

پشت درخت‌های جنگل انبوه پناه می‌جویم از شر تو، دلتنگی‌هات و زندگی که بی‌تفاوت می‌گذرد و دور می‌شود.

یک راه پر پیچ و خم رو در نظر بگیر، راهی که ته نداره، انگار هیچ  وقت تموم نمی‌شه. پیچ و خماش تا ته خدا کشیده شدن، گاهی سر بالا، گاهی سر پایین. جاده‌هِ خودش معنی نداره. یه بهانه‌ست. فقط باید حرکت کرد. اصلا واسه این افتادی توش که بری، انقدر بری که به ته نرسی. هنوز نرسیده به آخر، در حسرت جاده‌ای که می‌تونست نباشه، نیست بشی و تمام بشی.

یه سنگ قبر می‌زارن برات کنار جاده و روش می‌نویسن: هیچ وقت نرسید.

تعلیق این روزها

در تعلیقم.

از تصویر خودم می‌ترسم.تصویر زنی که حوصله نداشت و بی تفاوت غرق شد.

خار نشم یک وقت؟

ترسیدن

یک عاقله زن، سال‌هاست در تنگ نامرئیِ جبر، اسیر شده.

یک عاقله زن، همیشه می‌ترسد.


سالگرد

حالا احتمالا لختی استخوان پوسیده در دل خاک هستی، احتمالا از آن‌همه درد  ورنج و آزار هیچ ‌چیز را به یاد نداری، احتمالا اصلا دیگر حافظه‌ای نداری و به هیچ تبدیل شدی. حالا احتمالا دیگر منتظر دختر کوچولوهات نیستی. حالا دیگر خیلی سال است که نیستی.

تو نیستی اما لعنت به همه چیز‌هایی که تو را زنده می‌کنند. همه صداها، آدم‌ها، همه خاطره‌ها. از تو فقط و فقط یه سنگ سفید مستعمل مانده در عالم ماده. اما در عالم خاطره‌ها، همه دردهایی که کشیدی، همه آن اشک‌هایی که ریختی، زنده‌تر از همه چیز مشغولِ شخم زدن همه چیز‌هایی است که زندگی من را ساخته.

عینک دودی

از بهار و تابستان و همه طراحان خوش سلیقه دنیا ممنونم.
به خاطر این آفتاب گرم و عینک‌های بزرگ که اشک‌های داغ را پنهان می‌کنند.

دیشب خواب دیدم

سرت رو توی بالش سرد فرو می‌بری و

دلت به یه روز خوب خوشه

که قراره یه روز بیاد

شب خواب می‌بینی که

مثل یک خانه به دوش

توی یک شهر غریب تنها موندی

.

لعنتی

لعنتی

لعنتی

یه روز خوب

پس کی‌ میای؟

«روزی که کمترین سرود بوسه است»

پس کی‌ میای؟

حرف‌های خنده دار من

آیا درمانده و تنها هستید؟

آیا بی‌کس و کار و بی‌چیزمانده‌اید؟

آیا همیشه خدا هشت‌تان گروه نه‌تان است؟

آیا در آستانه 26 سالگی فهمیده‌اید که عشق و علاقه همه‌اش چاخانی بیش نیست؟

آیا از بس منت مردم روی سرتان بوده، دهنتان سرویس شده است؟

آیا از پدرتان غیر از دروغ و دیوثی چیزی ندیده‌اید؟

آیا آروز می‌کنید که ای‌کاش جای «او» سینه قبرستان خوابیده بودید؟

***

علاج مشکل شما دست هیچ عنی نمی‌باشد، دنبال راه‌ حل نگردید.